تبليغاتX
مشیانه

مشیانه

من عاشق آن بی نهایتم که دو خط موازی به آن می رسند.

چقدر غوطه ور شدن در آب ،  روشن كردن شمع در تاريكي و زل زدن به آتش ، در مقابل نسيم ايستادن و از آن شلاق خوردن و بو كردن خاك باران خورده خوب است . مثل روياي دوباره زيستن بي اجبار داشتن هويت .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:4  توسط سارا  | 

بايد از روز اول مي فهميدم.ولي اين زمان چه چيز ها كه به آدم ياد ميده هميشه هم افسوس مي خوريم چرا زودتر ندونستيم ولي هرگز به اين فكر نمي كنيم كه اين اتفاق بايد مي افتاد و خودمونو به خاطر اون سرزنش مي كنيم اما همين كه دوباره اون اتفاق در حال افتادنه همون اشتباه رو دوباره تكرار مي كنيم و هيچ وقت به اين فكر نمي كنيم اين اتفاق به چه شكل هايي ممكنه توي مسير ما قرار بگيره و هرگز وقتي مسئله اي برامون اتفاق مي افته اونو حلاجي نمي كنيم كه ممكنه از چه راه هايي دوباره همين اتفاق برامون بيافته يعني يه جورايي تك بعدي به قضايا نگاه مي كنيم و فقط اگر همون اتفاق برامون بيافته اگه فقط يه خورده تغيير كنه متوجه ميشم تازه كلي هم به هوش و ذكاوت خودمون مي باليم. همه جا تك بعدي هستيم علي الخصوص توي رفتارها و اين تك بعدي نگاه كردن باعث ميشه عين يه كرگدن فقط مبارزه كنيم و شاخ به شاخ بشيم بدون اين كه به عواقبش فكر كنيم يا درس بگيريم گاهي هم گردن تربيت مي اندازيم و فرهنگ و ... نداشتن پول از همه بدتر . ولي هيچ وقت به فكر ياد گيري انحصاري و فرهنگ سازي شخصيت نيستيم گاهي هم براي تبرئه كردن خودمون كه مطمئن هستيم اشتباه كرديم همه چيز رو گردن بخت بد و شانس مي ندازيم.  بايد به چند تا پرسش جواب بدم كه جواباشونو هنوز پيدا نكردم .

1.       كار اشتباه چيه ؟ همون كاري كه بعدش من احساس پشيموني مي كنم كه چرا اون كارو انجام دادم. اگه بخوام اين جوري فكر كنم خيلي از كارهايي رو كه اصلا" خوشم نمياد و از نظر عرف اجتماعي صحيحه ، درست نيست يا خيلي از كارهايي كه از نظر من درسته از نقطه نظر عرف اجتماعي درست نيست. كلا" كار اشتباه بايد از نظر من باشه يا عرف اجتماعي . اگر از من باشه كه ميشه خودخواهي فردي و توام با ناهنجاري اجتماعي پيش ميره اگه از نظر اجتماع و فرهنگ و عرف باشه شايد چندان به كام من نباشه و از نظر من اشتباه صورت نگرفته باشه.

2.       احتمالاتي كه ميشه براي تكرار يك اشتباه مثال زد رو از روي چه معياري بايد تعيين كرد ؟ معيار شخصي ؟ معيار شخصيت هاي مقابل ؟ معيار اجتماعي ؟ معيار عاميانه و عرفي ؟

به نظر مياد معيارها توام با هم پاسخ خوبي براي حلاجي اين مساله باشه اما مطلبي كه خيلي ساده است اينه كه در بيشتر مواقع معيار عاميانه مد نظر ما مياد چون ما اساسا" با معيار عاميانه سازگاري بيشتري داريم و هرگز در مورد معيارهاي ديگه فكر نمي كنيم و اين باعث ميشه كه هميشه توي اين منجلاب تقدير بمونيم اما با وجود پررنگ بودن معيار عاميانه و روند رو به رشد معيارهاي شخصي و شخصيتي كدوم معيار بايد در اولويت قرار بگيره؟

3.       اساسا"  اشتباه به معناي مادي و هويتي موجوده يا خير ؟

كاري رو كه در لحظه انجام ميدي به نظرت درست مياد و تو از نتيجه اش هر چقدر هم نزديك به حدست باشه نمي توني پيش بيني كني تا بدوني اشتباه ه يا خير يا بعضي جاهارو داري درست انجام ميدي يا خير بنابراين اساس كار بر انجام اشتباهه تا ياد بگيري ساده ترين راه براي كم خطا كردن چيه . اگر همون اشتباه چند سال بعد نتيجه عكس داد مي توني بگي كه اشتباه بوده يا نه ؟

 

بنابراين چون هيچ چيز ثابتي وجود نداره نمي تونيم براحتي بگيم اشتباه وجود داره يا نه !  باز هم نمي دونم اين جمله هم خيلي مطلقه !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:13  توسط سارا  | 

برگشت و به ردپایی نگاه کرد که روی برفهای بکر مانده بود.چه آرزوی کوچکی بود که یک روز  قبل از آن که کسی بفهمد که برف آمده روی برفها قدم بزند و بعد خیره به رد پاهایش نگاه کند. رفت و رفت و رفت تا خسته شد و روی برف ها نشست بعد به رد پاهایش نگاه کرد نمی توانست بشمرد خیلی زیاد بود انگار خستگی نمی دانست به آسمان نگاه کرد سرخ بود و انعکاس سرخی روی برفها رنگ زیبایی به آن داده بود به رد پاها نگاه کرد همان طور مستحکم بر جای خود بود. سرش را  رو به آسمان  گرفت دانه سرد برف روی پیشانی اش نشست بی اختیار خندید و پیشانی اش را پاک کرد بعدی روی لبهایش نشست و بعدی درست روی چشمش روی زمین دراز کشید و گذاشت دانه های برف روی صورتش ببارند. دستهایش را روی پیشانی گذاشت و فکر کرد رد پاهایش از بین می روند و هیچ رد پایی باقی نمی ماند پس از چندی برخاست و دوباره شروع به راه رفتن کرد این بار می دوید مقصد معلومی نداشت و از این خوشحال بود که تمام جهت ها مال او بود صدای بوق کامیون میخکوبش کرد چه می دانست شاد او هم چند بار رد پا از خود بر برفها گذاشته بود. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:7  توسط سارا  | 

می خواستم تصمیم بزرگی بگیرم

می خواستم با تقدیرم بجنگم ولی ترسیدم همین که جنگ را شروع کردم اون چه که آرزوشو داشتم برام اتفاق بیافته و من دیگه نتونم نه بجنگم نه برگردم.

از اولش هم صلح رو بیشتر دوست داشتم نمی خواستم بجنگم خودش منو مجبور به جنگ کرد من فقط دفاع کردم.

آرامش رو دوست داشتم ولی آرامش بامن تفاهم نداشت مجبورم کرد طلاقش بدم حالا هر روز التماسش می کنم برگرده ولی برنمی گرده فکر کنم رفته با کس دیگه !

اگه تقدیر این قدر بدبینه که می خواد مدام منو امتحان کنه پس بهتره طلاقم بده من دیگه تحمل ندارم مگه چقدر زنده ام ؟ اینقدر باهاش می جنگم که کلافه بشه و ولم کنه اون به سوی خودش من به سوی خودم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:7  توسط سارا  | 

وقتی دیدی دیگه نمی تونی چیزی از کسی یاد بگیری رهاش نکن ولی قلابتو شل کن و به چیزی بچسب که بتونه چیزهای جدیدتری بهت یاد بده
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:7  توسط سارا  | 

زهرا مرد ُ بی آن که از زندگی چیزی بداند. و تمام دقایق زندگی اش وقف بودن و خوردنش گذشت. چقدر بدبخت بود ولی خودش نمی دانست ُ هیچ گاه در تمام سالهای رفت و آمدش به  کارخانه نساجی هیچ ندانست تمام عمرش برای این که دیگران از او تعریف کنند و عفتش را بر باد ندهد رفت و آمد و شست و تمیز کرد و سالها چشم به دری دوخت که هرگز برای هیچ مردی که او را بخواهد باز نشد در واقع هیچ مردی نخواست که او را بخواهد تا بفهمد که زهرا چقدر پاک است. زهرا عاشق نشد شاید هم شد و هیچ وقت دم برنزد و سالها گذشت و باز هم کسی نیامد و زهرا خود می دانست که دیگر نباید منتظر کسی باشد حتی زمانی که کارخانه نساجی را بستند هیچ حسی نداشت . نه کینه نه بغض و نه ناراحتی ... راضی بود از این که خیلی وقت از این بازنشسته شده بود و هیچ از گرسنگی ها و بدهکاریهای همکارانش خبر نداشت و نمی خواست داشته باشد ُ چرا باید خبر داشته باشد ؟ مگر کسی از تنهایی و بدبختی و زندگی او با پدر و مادر پیر و خسیسش خبر داشت؟! می دانست که در بی کسی و بدبختی جان خواهد سپرد خود را سپرده بود به تقدیری که خود برای خود رقم زده بود. راستی چرا عاشق نشد؟ چرا فرار نکرد؟ چرا مخالفت نکرد ؟ چرا به فكر حرف مردم بود ؟ او كه اصلا" براي مردم زندگي نمي كرد خسته شده بود از پدر و مادر خسيسي كه مانند دوره غارنشيني مي زيستند هيچ لباس زيبايي بر تن خود نديد هيچ گاه به آرايشگاه نرفت و از ترس مردم هيچ وقت صورتش را اصلاح نكرد و به شيوه زني با روي مردان زيست پس چطور مي توانست مردم را دوست بدارد همين ها باعث شدند او به خاطر ترس از عفتش طعم خوشبختي را نچشد. داشت چشمانش را براي هميشه مي بست فكر كرد چه مي شد اگربه آرايشگاه مي رفت ؟ چه مي شد اگر  لباس زيباس زيبا مي پوشيد؟ چه مي شد پدر و مادرش را ترك مي كرد ؟ چه مي شد اگر حتي بدنش را نابود مي كرد اينها همه مال او بود  آرام پوزخند زد و چشمهايش را براي هميشه بست.     

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:25  توسط سارا  | 

آدم باید تچلیفشو تو زندگیش معلوم کنو ! این برای خودش ضرره تو بگو پولشو بده بهت برو واسه خودش انجشتر بخر ! نمی خوای برو مانتو بخر ! اصلا" هر چی ! ضرره جوونه ! گناه داری !

: بله درست می فرمائید.

نه دیجه ! شوما خودش فچر چن چقدر ضرره برا خودش برای بچه اش!

: بله من اصلا" خودمم حساسیت دارم !

آی بار یکنا از در که اومد تو الچی سرفه کن بگو می بینمت حالم بهم موخوره ! بذار سیجارشو ترچ چنه !

: بله !

خودش چرا موهاش بیرونه ؟! حجابتو حفظ کنو مرده ! به گیرتش برموخوره ! خودش هم فردا تو آتیش جهندم موسوزی ! من نمگما ائمه اطهار مگن !

: بله چشم !

اینها گفتگوی جالبی بود که در فاصله یک ایستگاه مترو به گوشم رسید. به مکالمه بعدی توجه کنید :

: جایی فالگیر سراغ نداری؟

: تو خجالت نمی کشی باز می خوای بری سراغ فالگیر ! عوض این که به فالگیرا اقتدا کنی به ائمه اطهار اقتدا کن !

نتیجه گیری اخلاقی : فکر کنم اون روز ائمه اطهار دور من می گشتند تا هر جوری هست حضورشون رو بهم بگن یا نه این دختره با اون خانم بالاییه فامیل بودن   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:7  توسط سارا  | 

مژده دوستم دیشب برای برادرشوهرش رفتند خواستگاری ، پدر شوهر مژده تا نشست گفت : اي بابا من نمي دونم اين همه اسم گل و بلبل و اين اسم شهدا رو چرا براي كوچه ها انتخاب كردن؟! البته شهدا دستشون درد نكنه زحمت كشيدن بالاخره ... شوهر مژده دم گوش پدره ميگه : بابا اين كوچه به اسم عموي شهيد عروس خانومه .!  پدرشوهره خودشو جمع و جور مي كنه : البته بايد اين كارو بكنن شهدا خيلي مطهرن !

در همين حين چشم مژده مي افته به شلوار شوهرش كه اي دل غافل ! نه كه پاره باشه باز شده بود و از بس كه دوست من هنرمنده با نخ مشكي وصله اش زده بود. مژده هم به قول خودش سياست به خرج ميده و با چشم و ابرو ميخواد به شوهرش بفهمونه خودشو جمع كنه و از اون جائي كه شوهر مژده برعكس خودش خيلي بي سياسته بلند داد ميزنه : مژده چرا اين جوري نگام مي كني ؟ پدرشوهر عزيز براي اين كه كسي نفهمه كارو خرابتر مي كنه و با صداي بلندتر ميگه : حامد! يه لارنگي واسه ام پوست بگير !

من فكر مي كنم اون دختر نه تنها با برادر شوهر مژده ازدواج نمي كنه بلكه تصميم گرفته تا آخر عمرش ازدواج نكنه !

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:18  توسط سارا  | 

خيل شهامت مي خواد كه به كسي بگي تو اشتباه مي كني ! شايد همون آدمي كه چنين ادعايي رو داره بعد از سالها خودش به همون نتيجه اشتباه برسه ! و بفهمه كه اصلا" اشتباهي در كار نبوده ! به نظرم نصيحت كردن خيلي بيخوده چون انقدر مسائل اطرافمون نسبيه كه هر چيزي توي هر شكل و اندازه اي بايد تجربه بشه و بايد اتفاق بيافته ! كاري رو كه فكر مي كني درسته انجامش بده ولي نذار كسي بفهمه چون اون وقت مدلهاي مختلفي از اتهام رو مي بيني كه به پيكره ات فرود مياد! پس خودت باش و قانون خودت رو اجرا كن !
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:7  توسط سارا  | 

ديشب با زور و زحمت يه دربستي گرفتم همين كه نشستم يارو يه ژستي گرفت و يه سي دي گذاشت  واي از اونايي كه اركستر عروسي بوده بعد وسطاشم مدام از كسي كه اينو واسه اين عروسي دعوت كردن تشكر مي كنه وايييييييييييييييييييييي ! چه آهنگهايي !

- گفته بودي اگه برگردي مي ميرم ... كبوتر بچه اييييييييييييييييييييي !

خلاصه وسطاش هم هي مي گفت جمال آقا وحيدو عشق است با تشكر از آقاي وحيد..

يه نگاهي از آينه بهم كرد و سي ديشو در آورد پيش خودم گفتم آخيش ! نخير اين دفعه يه آهنگ بود كه مطمئنم هيچ كس نشنيده بود و من براي اولين بار كشفش كرده بودم دستگاه جديدي در موسيقي به نام رپ لري  

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:7  توسط سارا  |