چقدر غوطه ور شدن در آب ، روشن كردن شمع در تاريكي و زل زدن به آتش ، در مقابل نسيم ايستادن و از آن شلاق خوردن و بو كردن خاك باران خورده خوب است . مثل روياي دوباره زيستن بي اجبار داشتن هويت .
بايد از روز اول مي فهميدم.ولي اين زمان چه چيز ها كه به آدم ياد ميده هميشه هم افسوس مي خوريم چرا زودتر ندونستيم ولي هرگز به اين فكر نمي كنيم كه اين اتفاق بايد مي افتاد و خودمونو به خاطر اون سرزنش مي كنيم اما همين كه دوباره اون اتفاق در حال افتادنه همون اشتباه رو دوباره تكرار مي كنيم و هيچ وقت به اين فكر نمي كنيم اين اتفاق به چه شكل هايي ممكنه توي مسير ما قرار بگيره و هرگز وقتي مسئله اي برامون اتفاق مي افته اونو حلاجي نمي كنيم كه ممكنه از چه راه هايي دوباره همين اتفاق برامون بيافته يعني يه جورايي تك بعدي به قضايا نگاه مي كنيم و فقط اگر همون اتفاق برامون بيافته اگه فقط يه خورده تغيير كنه متوجه ميشم تازه كلي هم به هوش و ذكاوت خودمون مي باليم. همه جا تك بعدي هستيم علي الخصوص توي رفتارها و اين تك بعدي نگاه كردن باعث ميشه عين يه كرگدن فقط مبارزه كنيم و شاخ به شاخ بشيم بدون اين كه به عواقبش فكر كنيم يا درس بگيريم گاهي هم گردن تربيت مي اندازيم و فرهنگ و ... نداشتن پول از همه بدتر . ولي هيچ وقت به فكر ياد گيري انحصاري و فرهنگ سازي شخصيت نيستيم گاهي هم براي تبرئه كردن خودمون كه مطمئن هستيم اشتباه كرديم همه چيز رو گردن بخت بد و شانس مي ندازيم. بايد به چند تا پرسش جواب بدم كه جواباشونو هنوز پيدا نكردم .
1. كار اشتباه چيه ؟ همون كاري كه بعدش من احساس پشيموني مي كنم كه چرا اون كارو انجام دادم. اگه بخوام اين جوري فكر كنم خيلي از كارهايي رو كه اصلا" خوشم نمياد و از نظر عرف اجتماعي صحيحه ، درست نيست يا خيلي از كارهايي كه از نظر من درسته از نقطه نظر عرف اجتماعي درست نيست. كلا" كار اشتباه بايد از نظر من باشه يا عرف اجتماعي . اگر از من باشه كه ميشه خودخواهي فردي و توام با ناهنجاري اجتماعي پيش ميره اگه از نظر اجتماع و فرهنگ و عرف باشه شايد چندان به كام من نباشه و از نظر من اشتباه صورت نگرفته باشه.
2. احتمالاتي كه ميشه براي تكرار يك اشتباه مثال زد رو از روي چه معياري بايد تعيين كرد ؟ معيار شخصي ؟ معيار شخصيت هاي مقابل ؟ معيار اجتماعي ؟ معيار عاميانه و عرفي ؟
به نظر مياد معيارها توام با هم پاسخ خوبي براي حلاجي اين مساله باشه اما مطلبي كه خيلي ساده است اينه كه در بيشتر مواقع معيار عاميانه مد نظر ما مياد چون ما اساسا" با معيار عاميانه سازگاري بيشتري داريم و هرگز در مورد معيارهاي ديگه فكر نمي كنيم و اين باعث ميشه كه هميشه توي اين منجلاب تقدير بمونيم اما با وجود پررنگ بودن معيار عاميانه و روند رو به رشد معيارهاي شخصي و شخصيتي كدوم معيار بايد در اولويت قرار بگيره؟
3. اساسا" اشتباه به معناي مادي و هويتي موجوده يا خير ؟
كاري رو كه در لحظه انجام ميدي به نظرت درست مياد و تو از نتيجه اش هر چقدر هم نزديك به حدست باشه نمي توني پيش بيني كني تا بدوني اشتباه ه يا خير يا بعضي جاهارو داري درست انجام ميدي يا خير بنابراين اساس كار بر انجام اشتباهه تا ياد بگيري ساده ترين راه براي كم خطا كردن چيه . اگر همون اشتباه چند سال بعد نتيجه عكس داد مي توني بگي كه اشتباه بوده يا نه ؟
بنابراين چون هيچ چيز ثابتي وجود نداره نمي تونيم براحتي بگيم اشتباه وجود داره يا نه ! باز هم نمي دونم اين جمله هم خيلي مطلقه !
می خواستم با تقدیرم بجنگم ولی ترسیدم همین که جنگ را شروع کردم اون چه که آرزوشو داشتم برام اتفاق بیافته و من دیگه نتونم نه بجنگم نه برگردم.
از اولش هم صلح رو بیشتر دوست داشتم نمی خواستم بجنگم خودش منو مجبور به جنگ کرد من فقط دفاع کردم.
آرامش رو دوست داشتم ولی آرامش بامن تفاهم نداشت مجبورم کرد طلاقش بدم حالا هر روز التماسش می کنم برگرده ولی برنمی گرده فکر کنم رفته با کس دیگه !
اگه تقدیر این قدر بدبینه که می خواد مدام منو امتحان کنه پس بهتره طلاقم بده من دیگه تحمل ندارم مگه چقدر زنده ام ؟ اینقدر باهاش می جنگم که کلافه بشه و ولم کنه اون به سوی خودش من به سوی خودم.
: بله درست می فرمائید.
نه دیجه ! شوما خودش فچر چن چقدر ضرره برا خودش برای بچه اش!
: بله من اصلا" خودمم حساسیت دارم !
آی بار یکنا از در که اومد تو الچی سرفه کن بگو می بینمت حالم بهم موخوره ! بذار سیجارشو ترچ چنه !
: بله !
خودش چرا موهاش بیرونه ؟! حجابتو حفظ کنو مرده ! به گیرتش برموخوره ! خودش هم فردا تو آتیش جهندم موسوزی ! من نمگما ائمه اطهار مگن !
: بله چشم !
اینها گفتگوی جالبی بود که در فاصله یک ایستگاه مترو به گوشم رسید. به مکالمه بعدی توجه کنید :
: جایی فالگیر سراغ نداری؟
: تو خجالت نمی کشی باز می خوای بری سراغ فالگیر ! عوض این که به فالگیرا اقتدا کنی به ائمه اطهار اقتدا کن !
نتیجه گیری اخلاقی : فکر کنم اون روز ائمه اطهار دور من می گشتند تا هر جوری هست حضورشون رو بهم بگن یا نه این دختره با اون خانم بالاییه فامیل بودن
در همين حين چشم مژده مي افته به شلوار شوهرش كه اي دل غافل ! نه كه پاره باشه باز شده بود و از بس كه دوست من هنرمنده با نخ مشكي وصله اش زده بود. مژده هم به قول خودش سياست به خرج ميده و با چشم و ابرو ميخواد به شوهرش بفهمونه خودشو جمع كنه و از اون جائي كه شوهر مژده برعكس خودش خيلي بي سياسته بلند داد ميزنه : مژده چرا اين جوري نگام مي كني ؟ پدرشوهر عزيز براي اين كه كسي نفهمه كارو خرابتر مي كنه و با صداي بلندتر ميگه : حامد! يه لارنگي واسه ام پوست بگير !
من فكر مي كنم اون دختر نه تنها با برادر شوهر مژده ازدواج نمي كنه بلكه تصميم گرفته تا آخر عمرش ازدواج نكنه !![]()
- گفته بودي اگه برگردي مي ميرم ... كبوتر بچه اييييييييييييييييييييي !
خلاصه وسطاش هم هي مي گفت جمال آقا وحيدو عشق است با تشكر از آقاي وحيد..
يه نگاهي از آينه بهم كرد و سي ديشو در آورد پيش خودم گفتم آخيش ! نخير اين دفعه يه آهنگ بود كه مطمئنم هيچ كس نشنيده بود و من براي اولين بار كشفش كرده بودم دستگاه جديدي در موسيقي به نام رپ لري