می خواستم با تقدیرم بجنگم ولی ترسیدم همین که جنگ را شروع کردم اون چه که آرزوشو داشتم برام اتفاق بیافته و من دیگه نتونم نه بجنگم نه برگردم.
از اولش هم صلح رو بیشتر دوست داشتم نمی خواستم بجنگم خودش منو مجبور به جنگ کرد من فقط دفاع کردم.
آرامش رو دوست داشتم ولی آرامش بامن تفاهم نداشت مجبورم کرد طلاقش بدم حالا هر روز التماسش می کنم برگرده ولی برنمی گرده فکر کنم رفته با کس دیگه !
اگه تقدیر این قدر بدبینه که می خواد مدام منو امتحان کنه پس بهتره طلاقم بده من دیگه تحمل ندارم مگه چقدر زنده ام ؟ اینقدر باهاش می جنگم که کلافه بشه و ولم کنه اون به سوی خودش من به سوی خودم.
